توی فکر پرش بودم.نمیدونستم منم به سرنوشت عاطفه دچار میشم یا نه.توی این فکر بودم که ناگهان گوشیم زنگ خورد .خدایا من که آنتن نداشتم پس کی توی این بره بیابون تونست بهم زنگ بزنه؟به هر حال من با عجله دنبال گوشیم گشتم یک ترس آنی به سراغم اومده بود که نکنه گوشیم خاموش شه یا طرف قطع کنه این تماس آخرین امید من و از دست دادنش حکم از دست دادن زندگیمو داشت.بالاخره گوشیمو از توی کوله پشتی پیدا کردم.حتی وقت نکردم به اسم تماس گیرنده نگاه کنم و سریع پاسخ دادم. یک دختر پشت خط بود.گفتم :سلام میشه کمکم کنید من ساعتهاست توی یه تله کابین گیر کردم .بدون توجه به حرفام گفت:سلام آرمین منو میشناسی؟گفتم:ببخشیدعجله داشتم اسمتونو ندیدم.گفت:منم عاطفه .سرم به شدت سوت کشید.قلبم به شدت می تپید و یهو گوشیم از دستم افتاد و منم افتادم... نظرات شما عزیزان:
شب بود...(+16) آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان جالب انگیز و آدرس lazy.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. ![]() نويسندگان
|
|||||||||||||||||||
![]() |